خاطرات یک روانشناس در دوران کرونا
خاطرات یک روانشناس در دوران کرونا

مشاوره

ساعت ۱۰ امروز مشاوره آن لاین داشتم با دختری ۳۰ ساله که اولین بار بود می دیدمش . خوب طبق روال همیشه ازش خواستم یه کم از خودش برام تعریف کنه. شروع کرد به حرف زدن در مورد موفقیت های زیادش توی کارش و این که چقدر همه چی تو کار رو به راهه...بعد شروع کرد از اضطرابش گفتن، که این روزا به شدت بالا رفته و نمی تونه هیچ کاری انجام بده. از صبحت هاش متوجه شدم که به کارش اعتیاد داره و خیلی درگیر کارشه. مدام هم می گفت این کرونای لعنتی کی تموم میشه که برگردم شرکت.

انگار اونم از جمله ادم هایی بود که سال ها با کارش اضطرابش رو پنهان کرده بود و حالا که توی خونه نشسته اضطرابش رو داره می بینه. می گفت گاهی دچار اضطراب می شم اما اصلا فکرشم نمی کردم که انقدر اضطرابم زیاد باشه.
یه کم که بیشتر صحبت کرد متوجه شدم که پدری داشته که هیچ وقت تاییدش نکرده و همیشه کلی تلاش کرده تا توجه پدرش رو داشته باشه اما این توجه رو هیچوقت نگرفته، کم کم شروع کرده بصورت افراطی کار کردن و کسب موفقیت که این توجه رو جاهای دیگه دریافت کنه. موفق هم بوده منتهی اضطراب اینکه نکنه تایید نشم هم همیشه همراهش بوده... کار زیاد باعث شده اضطرابش رو پنهان کنه اما این روزها که خونه نشین شده متوجه اضطراب زیادش شده. مدام منتظره این شرلیط تموم بشه و بره سرکار تا دوباره به سبک همیشه اضطرابش رو کم کنه. ازش پرسیدم فکر می کنی تا کی می تونی این اضطراب رو با کارت پنهان کنی. جواب داد اره درسته خیلی به خودم فشار آوردم و با این که خیلی موفقم اما خوشحال نیستم.
اما اخرهای جلسه خوشحال بود که این خونه نشینی پیش اومده و او متوجه اضطراب شده و این بار شروع کرده به درمانش به جای فرار از اون.

برچسب‌ها: استرس
دیگر مقالات سایت
المپیاد کامپیوتر

المپیاد کامپیوتر

المپیاد کامپیوتر چیست؟

المپیاد کامپیوتر در ایران از سال ۱۳۶۹ و توسط معاونت دانش‌پژوهان جوان برگزار می‌شود. این المپیاد هر...

در باب هندسه، با طعم هندسه

در باب هندسه، با طعم هندسه

به قلم آقای امیرحسین افشارراد رتبه 7 کنکور ریاضی 95

ابتدا بیان کنم که حتی اگر هندسه برای شما مهم نی...

"بوتسوانا"، سرمنشا انسان امروزی

"بوتسوانا"، سرمنشا انسان امروزی

طبق سخن برخی از دانشمندان، منطقه ای در جنوب رود زامبسی جایی است که جد همه انسان های امروزی به آن می رسد. این ناحیه زمانی یک دریاچه ی بزرگ داشت، اما اکنون شوره زار...