کلاس تخصصی المپیاد زیست شناسی، کمپبل تابستان 99 لینک خبرها
دسته‌بندی:   سلاطین علم

برنامه داشتن، کلید موفقیت

برنامه داشتن، کلید موفقیت

دکتر امیر جعفری، استاد دانشگاه شریف، دوست و هم‌دوره و استاد مریم میرزاخانی بوده است. در گفت ‌و گو با ما از منظری نه چندان متاثر از احساسات، علاوه بر خاطره گویی از استاد جوان و فقید ریاضیات، به نقد نگاه او به زندگی هم می پردازد و این تمایز گفت و گوی دکتر جعفری با دیگر گفت‌وگو‌ها در زمینه زندگی پرفسور میرزاخانی است. این گفت‌وگو را از دست ندهید. (از کتاب دونده صبور، یادبود مریم میرزاخانی)

 در چه زمانی و چگونه با خانم میرزا خانی آشنا شدید ؟

من ورودی سال ۱۳۷۱ هستم. مریم ورودی سال ۱۳۷۴ و 3 سال از من کوچکتربود. سالی‌ که مریم برای المپیاد آماده می‌شد، سال ۱۳۷۲ - ۱۳۷۲ من برای المپیادی ها تدریس می‌کردم. نخستین‌بار مریم و رویا ، دوست صمیمی او ، را در آن کلاس‌ها دیدم. او در آن زمان سال دوم یا سوم دبیرستان بود نخستین آشنایی‌اش با ریاضیات جدی در ورک شاپ "کارسو"  که توسط دانشگاه شریف و دکتر تابش و دکتر محمودیان برگزار شده بود.

یعنی استعداد مریم این کلاس‌ها کشف شد؟

 این برنامه‌ای برای دانش‌آموزان است که از آن سال به بعد ، به صورت یک سال در میان ، برگزار می‌شود و در آن بچه‌های با استعداد قبل از آن که استعدادشان پژمرده شود، شناسایی و هدایت می‌شوند. استعداد مریم هم در این برنامه‌ها شناسایی شد. مریم در بعضی از مصاحبه‌هایش گفته که اوایل آن قدر به ریاضیات علاقه نداشته است بلکه دوست داشته نویسنده شود . حتی شنیده‌ام سال اول دبیرستان یا دوره راهنمایی در ریاضی از سایر دروس ضعیف‌تر بوده و در این درس، اعتماد به نفس کافی نداشته است.

آن زمان تدریس ریاضی به 12، 13 نفر المپیادی‌هایی که قرار بود ۶ نفر از آن‌ها انتخاب و به المپیاد جهانی اعزام شوند را برعهده داشتم. مریم هم یکی از این المپیادی‌ها بود. بیشتر دانش‌آموزان این کلاس‌ها، افراد خیلی باهوشی هستند و مقایسه کردن‌شان با یکدیگر کار سختی است؛ فقط روش کار و پشتکارشان،  آن‌ها را متمایز می‌کند.

 آنچه از آن جلسات به خاطر دارم این است که مسائل سختی به بچه‌ها می‌دادم تا روی آن‌ها فکر کنند. ساعت تفریح که بیشتر بچه‌ها به حیاط می‌رفتند ، مریم و رویا در کلاس می‌ماندند تا مسئله‌ای که به آن‌ها داده بودم را حل کنند و آن را رها نمی‌کردند. تمام فکر و ذکر مریم این بود که راه حل آن مسئله را بیابد؛ اگر هم نمی‌توانست روزهای بعد ، پیگیر چگونگی حل مسئله می‌شد. به نظر من این کنجکاوی مهمترین ویژگی کسانی است که کار تحقیقاتی در زمینه ریاضی انجام می‌دهند چرا که آدم باید عطش چیزی که نمی‌داند را داشته باشد؛ هر چه عطش و پشتکار فرد بیشتر باشد، موفق‌تر خواهد بود.

همه آن دانش‌آموزان هوش  بالایی  داشتند : "رضا صادقی" در میان آن‌ها خیلی قوی و باهوش بود و متاسفانه در جریان تصادف اتوبوس، یکی از۶ نفری بود که کشته شد. مریم هم در آن اتوبوس بوده است ، آن‌طور که شنیده‌ام همه کسانی که جلوی اتوبوس نشسته بودند فوت شده‌اند، مریم  هم جلوی اتوبوس نشسته بود و از بچه‌هایی که در آن قسمت نشسته بودند ، خواسته است که سر و صدا نکنند اما چون آنها توجهی نکردند، به ناچار به‌انتهای اتوبوس رفته است و به این ترتیب جان سالم به‌در برده است.

چقدر با روحیات مریم آشنا بوده‌اید؟

سال 1374 امریکا رفتم، مریم تازه وارده دانشگاه شریف شده و ۳، ۴ سال آنجا بود تا لیسانسش را گرفت و سال ۷۸ برای تحصیل در دانشگاه «هاروارد» پذیرفته شد.  آن زمان من در «براون» درس می‌خواندم و  به هاروارد نزدیک بودم .در چند ملاقاتی که با مریم داشتم، از کارو دانشگاهش راضی بود و فعالیت‌های غیر درسی هم انجام می‌داد. ، از آن آدم‌هایی نبود که تمام زمانش را صرف درس خواندن کند و هیچ دوستی نداشته باشند و به کار دیگری نپردازد به نظرم اون یک آدم چند بعدی بود، با جدیت ورزش می کرد ، به سلامتش توجه داشت و در غذا خوردن ، توجه به ساعت خواب و سایر کارهایش خیلی منظم و با برنامه بود.

این برنامه داشتن به نظر من یکی از کلیدهای اصلی و موفقیتش بوده است و به طور مثال در ساعت مشخصی کار می‌کرد.

شانس‌هایی هم آورده بود، آن زمان که به هاروارد رفت، این دانشگاه در هندسه خیلی قوی بود، استاد راهنمایش نیز، جایزه فیلدز برده بود، او آدم خوبی بود با دانشجویانش زیاد کار می‌کرد و جلسات سخنرانی و کارهای فوق‌العاده‌ای برای آن‌ها برگزار می‌کرد، به طور کلی مریم در زمان خوبی وارد دانشگاه شد و همچنین دوست صمیمی او رویا در MIT بود که تقریبا متصل به دانشگاه هاروارد بود. آن‌ها با یکدیگر خیلی دوست بودند و کار کردنشان باهم باعث می شد به یکدیگر انرژی بدهند و به طوری که وقتی یکی خسته شد دیگری به او انگیزه می‌‌داد.

یکی از موارد جالب در ارتباط با شخصیت مریم، این است  که او هیچ و از خودش تعریف نمی‌کرد و فروتن بود؛ شاید هم خودش را قبول نداشت؟  به یاد دارم در تزش چند مسئله خیلی سخت را حل کرده بود؛  حتی چند مقاله خیلی خوب هم از تز او بیرون آمد و مانند بمب همه جا صدا کرد. همه پیگیر کارهای او بودند. همان زمان برای کسب شغل در دانشگاه‌های مختلف تقاضا داده بود. وقتی با من صحبت می‌کرد خیلی نگران بود که به او کار ندهند! من به او می‌گفتم هر جایی که دوست داری را اپلای کن همان جا به تو کار می‌دهند. به این صورت است که از چند جای مختلف به کار گرفت و آخر استنفورد انتخاب کرد. چند سال آنجا بود؛ همان جا با همسرش یان آشنا شد و ازدواج کردو او هیچ وقت نمی گفت که یک مسئله خیلی سخت را حل کرده ، یا خیلی باهوش است هیچ وقت از خودش تعریف نمی‌کرد ، وقتی قضیه را حل می‌کرد، نمی‌گفت قضیه خیلی سخت بود. خیلی‌ها روی آن کار کرده‌اند ولی من توانسته هم آن را حل کنم .

 او خیلی خیلی متواضع و ساده بود. من هیچ وقت مریم را با کوچک‌ترین آرایشی ندیدم. فکر نمی‌کنم حتی وسایل آرایش داشته باشد، همیشه یک بلوز و شلوار خیلی ساده می‌پوشید و به مد توجهی نداشت، مریم خیلی مهربان بود. شنیده‌ام زمانی که دانشجوی هاروارد بوده است در برنامه‌ای ثبت نام کرده تا به کسانی که دارای معلولیت جسمی یا مواردی از این دست هستند کمک کند. افراد نابینا را سر کلاس می برده و به آن‌ها کمک می‌کرده است که جزو بر دارند درسشان را بخواند یا مشکلاتشان را حل کند.

 چه عواملی را در پدید آمدن چنین روحیه‌ای در او موثر می‌دانید؟

 فکر کنم ایم عملکرد را از خانواده‌اش به ارث برده بود خانواده او در کارهای خیر شرکت می‌کنند. پدر او در پایه گذاری «موسسه  رعد» نقش داشته و سال‌های سال است که در حال کمک کردن به دیگران و یا نیازمندان است.

 آن زمان که مریم به استنفورد رفت. من تابستان‌ها برای تدریس آن‌جا می‌رفتم و چند بار او را دیدم هر بار از کارهایش برایم صحبت می‌کرد، حتی به خانواده‌اش نگفته بود به او اعلام کرده‌اند برنده جایزه فیلدز شده، چون به این مسائل برایش اهمیتی نداشت و بیشتر کار برایش مهم بود.

 از این‌که مرکز توجه باشد و با او مصاحبه شود یا او را بزرگ کنند دوری می کرد، حتی دوست نداشت یادبودی از او باشد یا مکانی را به اسم او نام‌گذاری کنند، شنیده‌ام که حتی با نام‌گذاری کتابخانه دانشگاه شریف به اسم مریم میرزاخانی موافق نبود، نمی دانم تا چه حد می‌شد به او این حق را داد که مخالفت‌هایی از این دست داشته باشد، زیرا چهره‌ای که جهانی می‌شود، این موارد دیگر در دسترس او قرار ندارد که بخواهد مانع آن‌ها شود.

 مریم همه کارها را خیلی جدی می‌گرفت. او دختری به نام آناهیتا دارد. برای او خیلی مهم بود که وقت خود را بین کار و خانه تنظیم کند تا به دخترش صدمه‌ای وارد نشود. به خاطر دارم با خانمی که ریاضیدان، دارای چند فرزند و رشته ‌اش خیلی شبیه رشته مریم بود، در مکانی بودیم. مریم به جای آن‌که با او از ریاضی صحبت کند، از او سوال کرد با داشتن چند فرزند چگونه می‌تواند کار ریاضی را هم انجام دهد. برای این‌که این را بداند از کسی که کارش ریاضی است، این سوال را کرد که چگونه از عهده کارهای خود بر می‌آید.

 او آدمی چند بعدی بود‌؛ این‌طور نبود که فقط روی ریاضی متمرکز باشد و مادر بودن، همسر بودن و روابط اجتماعی را فراموش کند، به نظر من چنین افرادی کم پیدا می‌شود به ویژه در جامعه ریاضیدانان، ریاضیدانانی که کارشان خیلی درست است، معمولا یک بعدی هستند؛ آن‌ها فقط به کارشان توجه دارند و به سایر موارد زندگی کاری ندارند اما مریم این‌گونه نبود.

دانش‌آموزان مستعد چگونه در مدارس و خانواده‌ها شناسایی و برای المپیاد معرفی شوند؟

مریم دانش‌آموزان مدرسه فرزانگان و تیزهوشان بود. درمدارس تیزهوشان بچه‌ها خیلی راحت رشد می‌کنند چرا که مدرسه پیگیراین مسائل است؛ به طور مثال چون اعضای مدارس فرزانگان در جریان ورک‌شاپ‌ها، برنامه‌ها یا مسابقاتی که برگزار می‌شود، هستند، دانش‌آموزان‌شان را به سمت آن‌ها سوق می‌دهند.

این‌طور که شنیده‌ام، بخشی از مدارس تیزهوشان و استعدادهای درخشان فعلی از هدف خود دور شده‌ و حالت بازاری پیدا کرده‌اند زیرا تعداد این مدارس زیاد شده است. خانواده‌های متول، با پول و هر چیز دیگری، بچه‌های خود را به این مدارس می‌فرستند؛ بنابراین هدف اصلی که استعدادیابی است. فراموش می‌شود. اما زمانی که مریم دانش‌آموز بود، این مدارس خیلی قوی و بیشتر دانش‌آموزان  المپیادها از این مدارس بودند. مدارسی تاسیس شده‌اند که سعی می‌کنند بچه‌ها به اجبار معلم خصوصی، کلاس‌های ویژه و کلی هزینه، در امتحانات نمره خوبی به دست آورند.

نکته دیگری که باعث شد مریم این کار را دنبال کند، خانواده او بود. من خانواده مریم را از نزدیک نمی‌شناختم اما بعد از فوت مریم چند ملاقات با آن‌ها داشتم. به نظر من آن‌ها تربیت فرزند را خیلی جدی می‌گرفتند و برخلاف بیشتر خانواده‌های ایرانی که جدی گرفتن را در این می‌بینند که نمرات درسی فرزندشان 20 شده و او مهندس یا پزشک شود، خانواده مریم می‌گفتند که دوست دارند فرزندشان در محیط شاد زندگی کند. شاد بودن رضایت داشتن از کاربرای آن‌ها اهمیت ویژه‌ داشت؛ بنابراین سعی می‌کردند فرزندان خود را آزاداندیش بار بیاورند و در هیچ موضوعی، هیچ گونه تحمیلی به آن‌ها نداشته‌اند. فرزندان می‌توانستند رشته مورد علاقه‌شان را ادامه دهند. هدف خانواده فقط این بود که محیط را برای تصمیم گیری فرزند خود آماده کنند. به نظرمن خیلی مهم است که خانواده به فرزندش آموزش دهد که به حرف دل خود و نه به حرف دیگران گوش دهد. در واقع خانواده مریم، این اجازه را به او داده بود که جسور باشد و آن کاری را انجام دهد که به آن علاقه‌مند است؛ این جسارت را خیلی از ایرانی‌ها ندارند. برای این‌که بندهایی از طرف خانواده یا اجتماع وجود دارد که آدم باید آن‌گونه رفتار کند که دیگران می‌گویند، نه آن شکلی که خود می‌خواهد.

آیا مکانیزمی وجود دارد تا بچه‌هایی که در مدارس فرزانگان یا نیزهوشان درس نمی‌خوانند و از خانواده‌های سطح پایین، روستاها و یا شهرستان‌ها هستند ولی ممکن است استعدادشان از خانم میرزاخانی یا افراد دیگر بیشتر باشد را در کشور شناسایی و جذب کرده و ازین استعدادها به درستی استفاده کنیم؟

خیلی شنیده‌ام که یک نفر از یک روستای دور افتاده رتبه خوبی در دانشگاه‌های دولتی مانند شریف کسب کرده و به دانشگاه وارد شده است و بی‌آن‌که هزینه‌ای داشته باشد، به تحصیل خود ادامه می‎دهد.

بهتر نیست آن‌ها را از دوره کودکی تربیت کنند؟

ایده خوبی است که این کار از دوره کودکی انجام شود ولی فکر نمی‌کنم در حال حاضر چنین مکانیسمی در کشور ما وجود داشته باشد. اطلاع دارم در شوروی کمونیست، یک سری از ریاضیدانان خیلی معروف وقت، روستا به روستا کلاس‌هایی را برگزار و بچه‌های مستعد را برای ورود به مدارس خاصی در مسکو انتخاب کرده و در آنجا آن‌ها را تربیت می‌کردند؛ بعضی از ریاضیدانان خیلی معروف دنیا از همان بچه‌ها بودند.

این برنامه‌های کلیدی در کشور ما خیلی جدی نیست ولی فکر می‌کنم شروع شده است. در برنامه‌های نخبگان، برنامه‌ای مانند دوست‌یابی داشتیم که بعضی از همکاران من به شهرهای کوچکتر می‌رفتند، با مردم آنجا صحبت می‌کردند و کتاب‌هایی را به آن‌ها معرفی می‌کردند. ولی اطلاع ندارم که این قبیل اقدامات به صورت سازمان یافته و منسجم صورت می‌گیرد یا نه.

عنوان کردید که علاقه اول خانم میرزاخانی، شعر و ادبیات بوده و اوایل نسبت به دیگران ، سطح پایین‌تری در ریاضی داشته است. با این حال چگونه انتخاب می‌شوند و این استعداد چگونه یک‌باره تغییر می‌کند؟

معلم خوب خیلی تاثیرگذار است. آقای جعفر نیوشا، معلم هندسه سال اول دبیرستان مریم و رویا بوده است. روش تدریس و علاقه ایشان به کارش موجب شده است مسائل جالب و مبارزطلبی را جمع آوری کند و از دانش‌آموزان بخواهد به آن‌ها پاسخ دهند. مریم و رویا هم مسائل آن کلاس را حل می‌کردند. آدم باید خودش را قبول داشته باشد. به نظر من اعتماد به نفس خیلی مهم است. یک نفر ممکن است در زمینه‌ای استعداد داشته باشد ولی اعتماد به نفس دنبال کردن آن را نداشته باشد. فکر می‌کنم در آن کلاس‌ها برای مریم اعتماد به نفس به وجود آمد.

اکنون شرایط تغییر کرده است. ولی 20 سال پیش که مریم وارد دانشگاه شد، هنوز در جامعه جا نیفتاده بود که یک دختر در رشته‌های علوم پایه تحصیل کند و مدرک دکترا بگیرد. همه فکر می‌کردند این رشته، یک علم پسرانه است. همان تربیت خانوادگی مریم که جسارت را به مریم داد که بگوید کاری به افکار جامعه ندارد و آنچه درست می‌داند را انجام می‌دهد.

به نظر من دختران این دوره هیچ بهانه‌ای ندارند؛ برای این‌که آدمی مانند مریم را پیش روی خود دارند و اگر کسی ادعا کند خانم‌ها نمی‌توانند در این کار موفق شوند، می‌توانند او را مثال بزنند.

تا چه میزان عوامل پشتکار را در موفقیت خانم میرزاخانی و امثال ایشان موثر می‌دانید؟

فکر می‌کنم سهم و پشتکار و هوش در موفقیت 50-50 است؛ یعنی اگر یکی باشد و دیگری نباشد، مشکل به وجود می‌آید و شخص نمی‌تواند موفق شود. من به دانشجویان درس می‌دهم و مریم در کلاس‌های درس من بوده است. خیلی از دانشجویانی که به کلاس‌های من می‌آیند، نه تنها هوش‌شان از مریم کمتر نیست بلکه بیشتر هم هست ولی دلیل این‌که به آن هدف نمی‌رسند این است که پشتکار و انضباط مریم را ندارند.

 مساله دیگر شانس است. وقتی مریم وارد دانشگاه‌ هاروارد می‌شود، با اساتیدی که روی مساله مورد علاقه او کار می‌کند و به آن علاقه‌مند است، کار می‌کند. بعد هم مسیری به وجود می‌آید تا مریم در ان حرکت کند. در این موارد شانس هم وجود دارد. فکر می‌کنم افراد خیلی موفقی در ایران هستند که ممکن است جایزه خاصی نبرده باشند و چون علم ریاضی خیلی برای عموم، قابل فهم نیست، خیلی معروف نشده‌اند که اسم‌شان برده شود؛ به نظر من امثال مریم در ایران کم نیست.

شما و مریم آمریکا را انتخاب کردید . دلیل این انتخاب و نماندن در ایران چه بوده است؟

این‌طور نبود که بگویم زندگی در ایران برایم مشکل بود یا این‌که خواسته باشم از یک سری مشکلات زندگی فرار کنم. فکر نمی‌کنم دلیل مریم هم، چنین مسائلی بوده باشد. هرچند می‌دانم خیلی از کسانی که مهاجرت می‌کنند، به این دلایل می‌روند که در اینجا راحت نیستند؛ آرامش ندارند و می‌خواهند به جایی بروند که آنجا آرامش داشته باشند. من همیشه خانواده‌ام را حمایت مالی کرده‌ام؛ از نظر مالی و عاطفی هم هیچ‌گونه مشکلی نداشته‌ام اما امکان کاری که ما می‌خواستیم در ریاضی انجام دهیم، مطالعه کنیم و به سطح بالا برسیم، در ایران فراهم نبود.

مریم می‌خواست در رشته‌اش پیشرفت کند. در آن زمان کسی در ایران نبود که در این زمینه کار کند؛ به همین دلیل برای دنبال کردن علاقه اش ناچار شد به جایی برود که آن افراد هستند. امریکا به دلیل پول و قدرتی که دارد، بهترین اساتید را از تمام نقاط دنیا جمع کرده و در حال حاضر مرکز علم دنیا شده است. آدمی که علاقه و توانایی یادگیری را دارد، بهتر است به بهترین جایی برود که این اطلاعات وجود دارد. در آن زمان و حال حاضر آمریکا چنین جایی بوده و هست.

مریم به این نیت به امریکا نرفت که باز نگردد؛ او رفت که فقط یاد بگیرد. او تشنه‌ یادگیری بود. وقتی درسش به اتمام رسید، دید اگر بماند، می‌تواند پیشرفت بیشتری در آینده کاری‌اش داشته باشد هرچند که دغدغه ایران را داشت؛ این‌که سخنرانی داشته باشد و به دانشجویان ایران کمک کند، همه این‌ها دغدغه‌هایش بود.

یکی از دلایلی که کمتر به ایران می‌آمد، سلامتی‌اش بود . حداقل 4، 5 سال قبل از مرگ، درگیر بیماری بود. یک‌بار جراحی کرد. به نظر می‌آمد مشکل حل شده است، اما بعد از بچه‌دار شدن، مسافرت رفتن، مساله را برای او سخت‌تر کرد. اگر دانشجویی در ایران به او ایمیلی می‌زد و سوالی داشت، سریع پاسخ می‌داد و برای او خیلی مهم بود. عدم بازگشت مریم به ایران، اهمیت ندادن به کشورش نبود، فکر می‌کرد اگر بماند، به کشورش بیشتر خدمت کرده است.

آیا شما از بیماری مریم مطع بودید؟

بله! من خبر داشتم

نحوه مواجه او با بیماری‌اش چگونه بود؟

به نظر من او خیلی قوی بود. کسی که او را بیرون می‌دید، هیچ‌گونه تفاوتی در او احساس نمی‌کرد، حتی سال آخر که بیماری او خیلی پیشرفت کرده بود، تعداد مقالاتش بیشتر از سال‌های قبل بود. بیشتر فعالیت می‌کرد و کارهایی که به اتمام می‌رساند را آنلاین می‌گذاشت. این‌طور که شنیده‌ام، تمام وظایف کاری خود را در دانشگاه با دقت انجام می‌داد. اگر کسی توصیه‌نامه‌ای از او می‌خواست یا قرار بود فرمی را پر کند یا به سوالات دانشجویان پاسخ دهد، همه این کارها را انجام داده بود. زمانی که بیماری‌اش خیلی وخیم شده بود، دیگر اجازه نمی‌داد که حتی دوستان نزدیکش او را ببینند و با او صحبت کنند. خیلی دوست داشت فقط در جمع خانوادگی و نزدیکان خود یعنی پدر، مادر، خواهر و همسرش باشد.

با توجه به این‌که مریم شاگرد و دوست شما بوده، نحوه زندگی‌اش چگونه بوده؟

آدم‌ها با یکدیگر متفاوت هستند؛ ممکن است یکی اجتماعی، دیگری خیلی درون‌گرا، یکی خیلی شاد و دیگری خیلی دپرس باشد. برای همین فکر می‌کنم نخبگی و هوش زیاد تاثیر مستقیمی بر نحوه زندگی فرد ندارد. جنبه‌های شخصیتی فرد تحت تاثیر ژنتیک یا تربیت خانوادگی است. کسی را می‌شناسم که نخبه و تک بعدی است و برعکس، آدم باهوشی را می‌شناسم که چند بعدی است. مساله مهم و مشترکی که آدم در آدم‌های نخبه و موفق وجود دارد این است که زندگی آن‌ها خیلی هدفمند است. برای زندگی خود برنامه دارند، مسیرهای رفتن از نقطه "آ" به نقطه "ب" را بررسی می‌کنند، خیلی هدفمند هستند؛ برنامه‌های‌شان مشخص است و می‌دانند چه قسمتی از مسیر را طی کرده‌اند و چه سختی‌هایی از آن مانده است. برنامه‌ریزی‌های‌شان بیشتر از آدم‌های معمولی است.

آیا مریم هم این گونه بود؟

بله. زمان ورزش مریم مشخص بود و اینکه در کدام ساعت باید به استخر می‌رفت. حالا اگر در این ساعت شخص معروفی می‌خواست او را ببیند، به او می‌گفت که وقت استخر دارد.

چرا برای ماندن و درس دادن، دانشگاه هاروارد را انتخاب نکرد و به دانشگاه دیگری رفت؟

اتفاقا از هاروارد پذیرش داشت و خودش هم علاقه‌مند بود آنجا بماند اما همسرش، آقای"یان" کارش در استنفورد بود و به مریم پیشنهاد کار در آنجا دادند. او دوست داشت در جایی باشد که هم خودش و هم همسرش از کار و زندگی خود خوشحال باشند؛ بنابراین به آنجا رفت.

آیا به مطالعاتش در زمینه شعر  ادبیات ادامه داد؟

اطلاع ندارم اما شنیده و در سایت‌ها دیده‌ام که مولانا می‌خوانده است و گفته شده شعری از مولانا را دوست داشته است. در واقع او کسی نبود که خیلی از خودش تعریف کند. بیشتر از دیگران می‌پرسید و متواضع بود.

زندگی با یک نخبه، سخت یا آسان است؟ وقتی زندگی یک مرد نخبه را که همسرش یک فرد معمولی است، نگاه می‌کنیم، می‌بینیم او برسر کار ، علم و تحقیقاتش است و همسرش زندگی او را اداره می‌کند. برای یک خانم نخبه تا چه اندازه می‌تواند سخت باشد که همسرش هم ریاضیدان باشد. آیا مریم هیچ گله یا شکایتی از این زندگی داشته؟

من از دید کسی که ماجرا را از بیرون مشاهده می‌کند، نظر می‌دهم. چند باری که با ایشان ملاقات داشتم، رفتار بین او و همسرش را مشاهده کردم. چون همسر مریم، آدم آکادمیک و استاد دانشگاه استنفورد بود، می‌دانست کسی که می‌خواهد کار تحقیقاتی انجام دهد، چه مشکلاتی دارد؛ بنابراین او درک می‌کرد. به نظر من آن دو بر اساس یک شناخت متقابل از یکدیگر با هم ازدواج کرده بودند. آن‌ها همدیگر را خیلی دوست داشتند. یکی از مزیت‌های کشوری مانند امریکا این است که امکانات به اندازه کافی وجود دارد؛ مثلا برای کسی که در دانشگاه تدریس می‌کند و صاحب فرزند می‌شود، مهدکودک در محل کار و نزدیک محل زندگی‌اش وجود دارد. ترافیک و سایر مسائلی که در ایران هست و موجب ناراحتی‌های عصبی می‌شود، در آنجا نیست. به نظر من مریم، همسر خیلی خوبی بود اما نمی‌توان گفت همه نخبه‌ها این طور هستند. خیلی‌ها هم هستند که زندگی مشکل داری دارند.

عنوان کردید که ریاضی یک علم خاص است و همه آن را متوجه نمی‌شوند اما فردی که جایزه جهانی دریافت می‌کند و به عنوان نخبه مطرح می‌شود، باید در همان سطح در کشورش شناخته شده باشد، در حالی که به نظر می‌رسد خانم میرزاخانی بعد از مرگش بیشتر در جامعه ایران شناخته شد و همه مردم و حتی مقامات کشور بابت فقدان او، افسوس خوردند. به نظر شما علت چیست؟ فکر می‌کنید در سایر نقاط دنیا هم این‌گونه است؟

بله، فکر می‌کنم در سایر نقاط دنیا هم این‌گونه باشد. اگر خانم میرزاخانی به جای ریاضیدان، یک خواننده و یا یک هنرپیشه سینما بود، شاید آدم‌های بیشتری او را می‌شناختند؛ به دلیل این‌که علمی مانند ریاضیات، علم خاصی است و همه از آن سر در نمی‌آورند برای همین افراد موفق در این جامعه را خیلی نمی‌شناسند. شاید 95% از مردم جایزه فیلدز را نشناسند و ندانند چگونه جایزه ‌ای است ولی همه جایزه اسکار را می‌شناسند و نمی‌شود به این، خرده گرفت. ایرادی که می‌شود گرفت این است که یکی از وظایف دولت، صدا و سیما و رسانه مورد توجه قرار دادن نه تنها مریم، بلکه نخبگانی است که در سایر نقاط دنیا وجود دارند. می‌توان از رسانه شکایت داشت که چرا کسی که در کشتی، مدال می‌آورد نسبت به کسی که جایزه علمی کسب می‌کند، از اهمیت بیشتری برخوردار است ولی از مردم نمی‌شود. به هرحال مردم در دنیا بیشتر به دنبال چیزهایی هستند که می‌فهمند.

عنوان کردید که مریم غیر از ریاضی، به شعر هم علاقه داشت. آیا به سیاست یا مباحث اجتماعی هم علاقه‌مند بود؟

به سیاست اصلا علاقه‌مند نبود و سعی می‌کرد از هرچیزی که بوی سیاسی می‌دهد، بگریزد ولی به فیلم‌های هنری، طبیعت، پیاده‌روی و کوهنوردی علاقه داشت. ورزش را نه به صورت حرفه‌ای بلکه به صورت جدی برای سلامتی خودش پیگیری می‌کرد.

در پایان اگر نکته‌ای را لازم می‌بینید، بفرمایید.

باید به شناسایی استعدادها در سنین خیلی پایین توجه شود؛ نه تنها در تهران یا مناطق بالای شهر آن بلکه در همه کشور، آموزش و پرورش و نهادهای دست‌اندرکار باید این موضوع را به عنوان یک مساله جدی در نظر بگیرند و بودجه‌ای برایش تعیین کنند. به نظر من ارزشمندترین سرمایه یک کشور، مغزهای آن هستند . جدا از سرمایه‌های طبیعی همچون نفت، گاز، ذغال سنگ و سایر معادن و منابعی که وجوددارد، باید بتوانند از فکرهای برتر به طریقی استفاده کنند؛ این را نمی‌گویم که نگذارند این افراد به خارج از کشور بروند بلکه با آن‌هایی که خارج از کشور هستند، ارتباط برقرار کنند چون خیلی از آن‌ها علاقه‌مند هستند به کشورشان کمک کند و دنبال راهی هستند که این کار را انجام دهند؛ بنابراین راه‌های ارتباطی بگذارند تا این نیرویی که به اشکالی هدر می‌رود، کمتر هدر برود. به نظر من این نیرو برای کشور خیلی مفید خواهد بود.

دیگر مقالات سایت
19 نکته در باب زمان امتحان و پیشتر از آن!

19 نکته در باب زمان امتحان و پیشتر از آن!

هرکس بیشتر درس خوند موفق میشه؟ احتمالا بهترین جوابی که بشه داد اینه که احتمال موفقیت بیشتر میشه، اگر نکاتی رو رعایت کنه. در اینجا سعی می کنیم نکاتی رو درباره زمان نزدیک...

عصبانیت و تصورات نادرست درباره آن

عصبانیت و تصورات نادرست درباره آن

خشم يکي از قدرتمند ترين احساسات بشري است که اغلب مواقع با احساسات ديگر اشتباه گرفته مي شود. به همين دليل است که شناسايي اين سوء تفاهم ها و برطرف کردن آنها اهميت زيادي پيدا مي کند. در ادامه مي تواني...

المپیاد ادبی

المپیاد ادبی

المپیاد ادبیات چیست؟

المپیاد ادبی، مسابقه‌ای در سطح کشورکه دانش‌آموزان را با متون ادبی ایران مانوس می‌کند واین المپی...